ولی حالم از همه چی به هم میخوره! دلم میخواد بخوابمو دیگه بیدار نشم!
سربازان میمیـــــرندو و میکشـــــــــند و تو یک خیانکاری...
کی بسوی تو آتش خواهد گشود و چه کسی مردان تو رو نابود خواهد کرد؟
صدای چکیدن مرگ از دستان سال هایی که از انها بیزاری...
هیچ علم ردیابی وجود نخواهد داشت و تشنه بخون شب به خانه خواهد رفت...
رو به اسمان فریاد بکش...! تقضای بخشش کن! ولی تو یک خیانکاری...!
نه مرگ بیشتر از این و نه خیانت بیشتر از این.... با مرگ تو!!!
۱- ذوق زده!!! این کاربر وقتی لاگین میکنه به بلاگفا تیــــز میره آخرین نظرات خوانندگان رو کلیک میکنه! حالا تا الان اصلا انتظار نداره ۱ نفر هم با چرندیاتی که کپی پیست کرده واسش کامنت گذاشته باشه. به هر حال میره میبینه ۱ دونه کامنت واسش اومده! بعد شروع میکنه به ویرایش و خط کشی کردن کامنت زبون بسته و دست میبره تو کامنت طرف! اول کامنت رو مطابق میل خدشون ادیت میکنن بعد هم جواب ایشون رو زیر همون کامنت مینویسن!.
این کاربر بخاطر اینکه فک میکنه وبلاگش به اندازه سایت یاهو ویزیتور داره به خدش زحمت نمیده بره تو وب کسی که نظر گذاشته جواب بنویسه و منتظر میشینه تا طرف دوباره بیاد تو وب اینو جوابشو ببینه! حالا غافل از اینکه اون طرف اصلا نمیدونه آدرس وب این چی هست و شانسی روی یه لینکی کلیک کرده یه شب اومده نظر نوشته و بعدشم یادش رفته اصلا واسه کی نظر گذاشته...
۲- ریلکس!!!. این خیلی باحاله! مثل همین هلیــــش و اویــــل خدمون! اینا وقتی به بلاگفا لاگین میکنن دوباره تیز میرن آخرین نظرات خوانندگان رو کلیک میکنن! بعد کافیه یه نفر اونجا نوشته باشه "الف" یا "ب" فوری وب سایتشون رو کلیک میکنه و میره باهاشون فامیل میشه... این کاربر دیگه کل وقتش با کامنت گذاشتن واسه فامیلاش پر میشه...
۳- خطرناک!!! اینا معمولا در مورد هک و هک کردن مینویسن! واسه اینا کامنت نذارین! چون در جواب کامنتتون در جریانات آزمون و خطاشون برای یادگیری بهتر هک کردن وبلاگتون هک میشه و نمیتونین جوابشون رو ببینید...
۴- خبری!!! اینا معمولا وبلاگشون خبرنگاری هست! قسمت درباره وبلاگشون هم راست هست! اینا وقتی لاگین میکنن به بلاگفا اول میرن یه پست جدی و خبری جدید میزنن تو وبلاگشون! بعد میان قسمت نظرات! نظرات اینا معمولا زیاد هست چون خیلی به هم لینک میدن.... واسه اینا حتما باید یه کامنت علمی گذاشته باشی یا اسم همه وزیر وزرای مملکت رو بلد باشی تا جوابتو بدن... مثلا دست کم باید در مورد قیمت نفت تو بازار جهانی یا تورم و اینا بنویسی تا آدم حسابت کنن و بیان نظر بذارن!...
۵- مامور سی آی ای!!! اینا قسمت کامنت های وبلاگشون رو اصولا میبندن! هر چی بگردی تو وبلاگشون میبینی هیچ جا نظر دادن رو باز نذاشتن! اینا سرشون شلوغ هست و دارن به نظریه زمان انیشتن فک میکنن...
۶- عشقی ذوق زده!!! اینا وبشون پر از قلب و عکسای قلب های نشکسته و سالم و خشگل و قرمز هست! اینا وبلاگ ساختن که با یکی دوست بشن و اگه دختر باشه که منتظر جانی دپ هست! که از یه وبلاگ زپرتی بیاد اینو پیدا کنه و اگه پسر باشه منتظره هیلاری داف از یه وب زپرتی دیگه بیاد اینو پیدا کنه و واسش کامنت بذاره! اصولا اینا وقتی واسشون یه خط کامنت میذاری فورا همون هیــــلاری داف و جانی دپ میاد تو ذهنشون و میرن واسه انجلیا یا جانی جان نظر میذارن! اونم پنجاه خط که وای چه دنیای بدی هست و تنهام و خسته شدم کمکم کن و اینا... اینا هم یه یکماهی یا کمتر با هم کامنت خصوصی بازی میکنن تا ایدی یاهوی همدیگه رو بگیرن! بعد تو یاهو فقط یکساعت کار داره! این میگه کجایی؟ عکستو بده... بعد بیخیال میشن...
۷- شکست خرده عشقی!!! واسه اینا وقتی کامنت بذاری باید حواست باشه حتما تو کامنتت فحش به دنیا و این چیزا زیاد بنویسی که باهات احساس همدردی بکنه و زحمت بخدش بده بیاد جواب کامنتتو بذاره! آخه بابا حوصله نداره دیگه! تو هم مراعات کن زیاد واسش کامنت نذار! نمیخواد جو بگیرت و دلت واسش بسوزه و بخوای جای اونی که رفته رو واسش پر کنی زورکی!
۸- مدل گشـــــاد!!! اینا خیلی زرنگ هستن! میرن تو وبلاگ های مردم! اصلا نمیخونن وب طرف رو و فقط واسش یه شکلک گل یا رضایت یا اون علینک دودی رو میذارن و میان بیرون! یا مینویسن وای چه وب قشنگی! همین! یا وبت خیلی عالیه! همین! از چاخان! بعد انتظار دارن اونی که واسش یه گل گذاشتن بیاد براشون طومار کامنت بنویسه به کیلوگرم...! اینا روزی حدودی ۱۰۰ تا وب بیشتر سر میزنن و هنوز وبلاگ طرف لود نشده اینا کامنتشونو گذاشتن و رفتن...
۹- کار کشته!!! این مدل مربوط به اونایی میشه که وبلاگشون ۲ - ۳ سال بیشتر عمر داره و تو این مدت اینقدر کار کردن که دیگه چم و خم راه رو یاد گرفتن و حرفـــــــــــــــــه ای ۲ شدن! هم درست نظر میذارن! هم درست مینویسن! هم که تونستن وبشون رو سه سال حفظ کنن و تو این مدت ناراحت روحی پیدا نکردن یا با همسرشون دعواشون نشده که بیان وبشون رو حذف کنن!!!
امشب اینا رو دیدم دیگه نمیتونم کار کنم! اااااااااااااااه! آخه چــــــــــرا؟ طفلکا!
چه زجــــــــری کشیدن و میکــــــــــشن! کی تصمیم میگیره که چه بلایی سر این کوچولوها بیاد؟
خاک بر سر این دنیای بی حساب کتاب بکنن!
It's all the same, only the names will change
Everyday it seems were wasting away
Another place where the faces are so cold
I'd drive all night just to get back home
کسی که نگهبانی میداد تیکه چوب خشکی که باهاش روی زمین WM رو نوشته بود رو تو آتیش انداختو با صدای گرفته گفت, ولی تا امروز بهترین بودی
مرد گفت از جاده های طولانی... از روزهایی که بدنبال فردا حرکت نمیکنند
از غروب تا طلوع, غروب هایی که از طلوع گریزان هستند.
از طلوع تا غروب, طلوع هایی که از غروب فرار میکنند.
روزهایی که برای هیچ تلف شدند.
سال هایی که با سکوت تنهایی گذشتند.
عشق هایی که برای در آغوش کشیدن ها پوسیدند.
غلتیدن های عاجزانه سایه های شب هنگام.
وقتی تو چشم هات تشنگی موج میزنه.
وقتی صدای گریه های از هم شکافتن شــــب راحتت نمیذاره.
تو محکـــــــــــومی به پیمودن راهی که چشم هات به اون نگاه میکنه...
خیلی خیلی بهتر! تقریبا ناراحتی که داشتمو فراموش کردم!
برای اینکه میدونم که کسی که منو آفریده مهربون تر از ایناست که بخوام بخاطر اتفاقایی که آدمای خیلی کوچیک و معمولی که دور ورمون ریخته بوجود میارن خدمو ناراحت کنم! در حالیکه حق من نیست!
هر وقت از زندگیم دور بشم میام به این اتاق, اینجا اتاقک تنهایی وجود من هست.
از پشت شیشه میتونم زندگیم رو ببینم! زندگیم تا خیلی خیلی دور کشیده شده... مثل دریا تا آخر اون ترسیم شده داره ولی دیده نمیشه!
سطل بزرگ رنگ مشکی رو که همراه خدم اوردم o میذارم روی میز چوبی پوسیده اتاقم!
انگشت های دست راستم رو از همدیگه بازشون میکنم و نگاهشون میکنم, بد دستم رو فروم میکنم توی رنگ و با کف دستم شروع به رنگ کردن شیشه میکنم!
معشوقه ام, کسی که عاشقش هستم و زندگیم بدون اون خیلی زودتر از اینها تموم شده بود, پشت شیشه زانو میزنه o دست هایش سمت دیگر شیشه آرام آرام سر میخورد.
اشک های رنگ مشکی شیشه اشک های معشقه ام رو میپوشاند...
دیگه همه شیشه مشکی شده! دیگه هیچ نوری وارد اتاقم نمیشه. همه چی سیاه سیاه!
دو کبریت و دو شمع!
کبریت اول آتیش خدش رو به اولین شمع میده و خدافظی میکنه...
رقص نور اولین شمع روی دیوار نگاهم رو شیشه های رنگی سمت چپ اتاق میبره که تقریبا چیزی ازشون باقی نمانده!
نفـــرت! دشمنـــی! پاکـــــی! صداقـــت! حقیقـــت! عشــــق! درد! وداع! محبت! گمراهی! رستگاری...
و تمام شدن اولین شمع...
کبریت دوم به شمعی نخواهد رسید!
اینبار اتاقم رو تسلیم کبریت میکنم!
اونو کنار پایه پوسیده میز اتاقم میگیرم که ذره ذره آتیش بگیره!
اونقدر بسوزه که همه اتاقم غرق آتیش بشه و هر چی اینجاست ذوب بشه...
دور تر قاتل زن ها و بچه ها آدم کشی را از یاد برده بود...
تنها دوست او در کانزاس بقدری شلاق خرد تا زندگی را از یاد برد...
ویلیام عادت سال های پیش خد را زنده کرد...
او به کانزاس رسید..! شب بود و باران وحشیانه میبارید!
در تنها کافه شهر جشنی بین آدم بد ها در کنار آدم هایی که تشخیصشان ممکن نبود بر پا بود...
بیل با صدای بلند و خنده های قطعه قطعه از التماس های مردی حرف میزد...
صدای آزاد شدن غلافی زیر شلاق های باران طنین انداخت شد!
لوله کشیده یک اسپنســــر آرام به سمت بیل نشانه رفت!
قبل از خاموش شدن غرش رعدی ویلیام وعده دیدار در جهنم را به آدم بدها داد و از کافه خارج شد...
زیر باران تنها دختر صورت زخمی و دوستان بدکـاره او, دور شدن ویلیام را نذاره میکردند...
ویلیام آرام آرام در سیاهیی شب پیچید و از نگاه ها پنهان ماند..
بطری ویسکی جلوی کافه تنها یادگاری او بود...
دخترک زخم هایش را از یاد برده بود...
آخرین لیوان ویـســکی رو سر میکشم!
مزه زهرماریش داره چشمامو سوارخ میکنه!
با چشمای بسته لیوانو میذارم روی میز!
آروم چشمامو باز میکنم, نگاهم به لیوانه!
از بین انگشتام حلقه های زنجیرو میبینم که فریاد جدایی میزنن!
انگشتامو از دور لیوان باز میکنم!
حالا بهم میخنده! شایدم مسخرم میکنه... ولی قشنگ شده...
دست چپم زیر پیشونیمه!
وقت رفتــــــــــــــــــنه...
انگشتمو میذارم وسط آخرین حلقه زنجیرو آروم میکشمش بطرف خدم...
درو باز میکنم.
سگک کمربندمو نیگا میکنم! میرم پایینتر تا به سایه ام برسم!
سایه ای دیرآشنا تا انتهای بی نهایت روی زمین نقش بسته.
سایه نیست! خشم و نفرتی هست که مدت ها ازم دور بوده و امروز برگشته به خونش!
قدم بر میدارم و با هر قدم قسمتی از سایه ام را با پاهایم می مکم!
سر از پا پر شده ام از خشم و نفرت... فرونشاندن عطش در صبحی بهاری...
وقت گذشتنست...
episode dovom
شب از نیمه گذشته در راه خانه ام. دیگر از سایه ای که وقت رفتن زبانه میکشید خبری نیست!
سایه ای بی جان! خسته و کوفته! ولی خنک که از مهتاب نقش بسته جایش را پر کرده.
با هر قدم تکه ای از این سایه از بدنم جدا میشود و کف خیابان جا میماند!
حس خوبی داره!
مثل وقتی که نفست به دندون های تازه مسواک خردت میخوره! حس خنکی! سبکی!
خیابان سی و چهارم.
در رو میبندم و با سایه ام خداحافظی میکنم...
یا وقتی تمام طول شب سرتاسر یک پارک رو قدم میزنم!
وقتی چراغ ها آماده خاموش شدن میشن!
بعضی وقت ها احساس عجیبی پیدا میکنم!
یک خـــرده ترس!
ترس از تاریکی! ترس از تاریکی!
من مطمئنم کسی این نزدیکی هاست!
متنفرم از کسایی که در این نزدیکی هان!
وقتی نوک انگشتات رو روی دیوار میکشی!
داری حس میکنی سایه تو بدنبالت میخزه!
وقتی روشنایی رو جستجو میکنی!
وقتی تو وحشت داری از نگاه کردن به گوشه های اتاق!
تو حس میکنی یکی داره بهت نگاه میکنه!
تا حالا تمام طول شب تنها بودی؟
فکر کردی به صدای پایی که پشت سرت میاد؟
وقتی برگشتی و پشت سرتو نیگاه کردی! هیچکس رو ندیدی؟
وقتی قدم هات رو سریعتر بر میداری!
واقعا سخته که دوباره برگردی و پشت سرت رو نگاه کنی!
چرا که تو مطمئن هستی یکی پشت سرت قدم بر میداره!
رقص سایه پشت سر تو!
ترس از تاریکی! ترس از تاریکی!
من مطمئن هستم کسی اینجاست!
کسی در این تاریکی به من نگاه میکنه و من از اون وحشت دارم!
وقتی که تنها خیابان تاریکی رو در شب قدم میزنم....
چشممو تا نیمه باز کردم!
از شکافای چادرمون خورشیدو میبینم که کم کم ک داره خدشو از آب میکشه بیرون!
بنظرم مییاد همینطوری که میره بالا قطره های آب ازش میچیکه!
اینجا دیگه خـــــونه نیست! راحت تر از دم صبحای خونمون از خواب پا میشم!
بالشمو از زیر سرم میکشمو بلند میشم!
امیر خوابیده... نمیخوام بیدارش کنم! تا نزدیکای صبح بیدار بوده... دیشب نوبت اون بوده...
خیلی آروم از چادر میام بیرون! واااای چه هوایی واقعا! بیست و دو سالم شده ولی همیشه حصرت همینا رو داشتم! همین صبح رو! تا جایی که چشمم دید داره زیر پاهامه! تپه خیلی بلندیه! پر از درختچه های کوچیک کوچیک و قشنگ قشنگ...
یه گل نرگسم زرد خشگل هم یه کم جلوتر پاهامه! نمیدونم اینجا تک و تنها چیکار میکنه! حتما اونم شاه تنهای دنیاست...
خورشید دیگه از آب جدا شده او داره میره بالا... هر روز میره وسط آسمون آفتاب پاشی... هیچوقت خواب نشده خواب بمونه...
امروز کاری نداریم... قرار نیست جایی رو پیدا کنیم! هر دو اندازه کافی خسته شدیم... امروز هیچ برنامه ای نداریم... همین جاییـــــــــــــــم تا فردا!
شیشه ساعت مچیم دیروز شیکست! اما هنوز نریخته! به زور میشه عقربه ها رو اون زیر پیدا کنی!
ساعت ۱۱ صبحه... زیر سایه یه درخت گردو نشستم... سرم روی زانو هامه!
کفشای با بند نبستمو جفت کردم به همدیگه! انگشتای پامو تو کفشام بازی میدم...
هیچ صدایی شنیده نمیشه بجز صدای یه پرنده که نمیدونم اسمش چیه! صدای خوش آهنگی نداره ولی نمیذاره سکوت حکم کنه...!
برگشتم تو چادر که امیر با چشمای نیمه باز پرسید:
تویی؟ کجا رفتی؟
- هیچی بخواب... خبری نیست...
امیر: علی داستان تک مردان پلو تارکو برام بگو...!
- بخوابـــــــــــــــــ! دیشب نخوابیدی... بخواب تا سر ظهر...
امیر: دوباره بگوش ببینم! قصه انتوان و کلئوپاترا رو بگ....او.... کتاب زرشکیه...
چشماشو بسته! به صورت خوابیده... فک کنم داره خواب میبینه...
- خواب میبینی؟ باشه بخواب تا بگم...!
- یکی بود و یکی نبود! دختــــــری بود مثل پنجه آفتاب! گردنش بلند بود او پیشانی اش مثل سنگ مرمر میدرخشید! چشم های درشت و سیاه داشت که جادوگری میکرد! رنگش زیتونی بود و اهل مصـــــر!
ملکه آنجا بود و اسمش کلئوپاترا بود.
سرداری بود رومی! بلند بالا او سینه ستبر! چشمانش چون عقاب های شکاری مانند الماس میدرخشید و نافذ بود!
مچ دستانش به پهنای پنچ انگشت! گویی این دست را برای نبردهای تن به تن آفریده بودند!
زوبین بدست میگرفت و سپر ده منی در دست گیر داشت!
یکی از سلطانهای روم بود که آمده بود مصر را بگیرد! اسمش هم آنتوان بود.
که بجای گرفتن مصــــر در تله عشق افتاد!
تاج و تختش از یاد برفت و بجای جنگ با مصریان صلح کرد!
سردار رومی خنجرش شکست و زانویش خم شد! مرد دلیر روم که زوبین را به قوت مرگ به سینه ها میفشرد! و سپر ده منی به مچ میگرفت!
زانو زد و شقایـــــــــــــق روی کلئوپاترا را می چید و بهمه افتخارات سلطنت خود در روم پشت پا زد.
یارانش نوشتند و فرستادند که دست بردار... کار بالا گرفته بود و نصیحت هیچکس را نشنید!
از صبح تا شام با عشق و معشوقه میسوخت و میگداخت آخر رومی ها به صدا درآمدند... تهدید کردند...
اما زنجیر عشقش محکم تر شد! تا آنکه یارانش آهنگ جنگ کردند و آمدند تا کارش را یکسره کنند...
عشق دیوانه اش کرده بود! با دوستانش بجنگ ایستاد. شکست خود و تیر قلبش را پاره کرد! خون چون فواره از بدنش بیرون می جست با این حال حرفش جز کلئوپاترا چیزی نبود! میگفت مرا به بمعشوقم برسانید و نعش خون آلودش را بمعشوق رساندند!
معشــــوقه غوغا کرد او گریبان چاک کرد و خون تازه سردار رومی را بر سر و رو میریخت تا دمی که سردار رومی جان سپرد.!
بعد از مرگ سردار رومی خادمی را صدا کرد و ســــــــــبـــــــــــــد انجیـــــــــــــــــری خواست!
سبد انجیری که همیشه آماده بود و در آن ماری زهرناک چمبره زده بود!
و چون سبد انجیر را آوردند دخترک با مار بازی و کرد و خشم مار را برانگیخت و در آن لحظه که مار نفیر زنان آماده حمله بود بازوان مرمرین را بدهان مار داد و مار گزید و دخترک هم جان سپرد!
امیر بیدار شد و بدون اینکه حرفی بزنه رفت بیرون چادر... من هنوز توی چادرم...
روئین در حالیکه تلو تلو میخورد از زمین بلند شد.
- روئین؟ روئیـــــــــــن میشنوی؟ حالت خوبه!
- با صدایی خیلی آروم که از لابلای صدای ساییدن برگ درختا بزور شنیده میشد: میتونم تمومش کنم!
سنگینی اشک رو رو پلکم حس میکردم! کاری نمیتونستم بکنم جز با حسرت گریستن به روئین!
شنل سوراخ سوارخ شده از نبرد دیروز رو با دست چپ برداشت.
تامیگانشو دست راست گرفت!
آروم بهش نزدیک شدم! خیلی نزدیک! دستامو گذاشتم روی شانه هاش! چشماش واقعا قشنگ بود! چشمایی برنده تر از تیغ و درخشان تر از الماس!
با حلقه اشک ها بدورود خواندیـــــــــــم!
روئین آروم چرخیدو آهسته آهسته دور شد....
خیلی دورررر!
شعاع های نور به سختی از بین درختان غولاسا به کف جنگل میرسه!
شعاع هایی قرمز رنگ!!!
با احتساب پنج روز گشته, شش روز میشه که هنوز روئین بر نگشته! خدایا! بر میگرده؟ میتونه تمومش کنه؟
خدایا من به سرنوشتم اعتراض نمیکنم!
باباجون نمیتونم برم تو حس وبلاگ نوشتن!!!
دو صفحه نوشتم همشو پاک کردم... اه..! چقدر سخته واقعا!
کلا از یادم رفته چجوری وبلاگ مینوشتم!
نه ولی میدونم چیه! زیادی خوشحالم! وقتی زیادی خوشحالم نمیتونم بنویسم... ینی اگه بنویسم چرت مینویسم اونم خیلی شدید!
ترجیح میدم یه آپ الکی کنم تا اونا رو بنویسم٫ هر چند که هیشکی هم نمیخونشون.
خوشحالی جرمــــــــــــــــــــــه بنظرت؟
که یه کم تو رو اذیت کنه! ![]()
خب برگشتم! ولی امشب نمیدونم واقعا چی بنویسم! تا چند ماه پیش هم وبلاگ مینوشتم تا اینکه یه دفه دلمو زد! اینقدر که همه چیامو حذف کردم! ![]()
اما الان کلی خوشحالم! خوشبختانه هیچ ناراحتی ندارم! اگه هم دارم یادم نیست الان ![]()
چیز خاصی به نظرم نمیاد که بنویسم! فقط اظهار وجود میکنم...
هیچ ضرورتی نیست! آسوده بخوابید!